‏"خـــاطـــرات‏"‏ مــــا

💖خـ ـ ـ ونـ ـ ـ ه ی احـ ـ ـ ـسـ ـ ـ ـ اس 💖

‏"خـــاطـــرات‏"‏ مــــا

💖خـ ـ ـ ونـ ـ ـ ه ی احـ ـ ـ ـسـ ـ ـ ـ اس 💖

‏"خـــاطـــرات‏"‏  مــــا

زنـدگـی را بایــد هر روز جور دیـگری دوسـت داشـت!
من دوسـت داشـتـنم را هــم بــروز رســانی میکـنم!!!

Last subject
Writer

با خیلیا نباید مهربون باشی
مهربونی زیاد دلو میزنه سؤتفاهم ایجاد میکنه
یهو طرف فکر میکنه اتفاق خاصی براش افتاده که داری اینقدر بهش محبت میکنی
آره ..
خیلیا رو بگذارین تو غار خودشون بمونن
آدمای صادق مثل یه بوتیک خوب، کنج یه پاساژ هستن. طرف میاد، یه نگاهی میندازه بعد میره دوراشو میزنه، دوباره برمیگرده سر همون بوتیک
اما دیر میرسه، میبینه بستی و رفتی:)
آره باید بعضی وقتا اونی بود که نیستی
لیاقت میخواد هر چیزی
۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۵
الــی بانــو

امروز صبح ساعت ده ونیم با در زدن بابا از خواب بیدار شدیم خدا رو شکر اومد بیدارمون کرد وگرنه تا دوازده ویک خواب می موندیم صبحانه خوردیم ساعت دوازده ونیم 🕧دیدم نمیتونم بیدار باشم برنامه گذاشتم واسه دخملی و خوابیدم تا دو و نیم 🕝بعد دخملی صدام میزنه میگه مامان بننج(برنج) و آش میخوام 😍فداش بشم گرسنه ش شده بود ولی خوابه خیلی چسبید ناهارشو دادم خوابید بعد واسه خودم غذا گرم کردم و فیلم تا پنج ونیم که دخملی بیدار شد عصرانه شو دادم و خونه رو تمیز کردم واسه شام لوبیا پلو درست کردم ساعت  نه برنج رو دم گذاشتم که حامد زنگ زد

 میایی بریم خونمون؟

 گفتم: آره شام خوردیم و ساعت ده بود رفتیم اونجا یه ربع که نشستیم یهو مادر شوهر گفت دیروز برادر شوهر مرخصی داشته گفته بریم قم و جمکران گفتن نه گرمه رفتن باغ بهادران😏 حالا همشون رفتن فقط زورشون اومده به ما یه تعارف بزنن بعد گفت ما گفتیم بچه ت کوچیکه اذیت میکنه👺😠 حالا این بچه رو کردن بهونه!!!!!!!

حالا انقد به حامد زور اومده که من عروس بزرگم یه تعارف نزدن 😉🤔

به نظر شما چرا 🤔🤔🤔🤔

بعدم میرن به همه میگن من باهاشون گرم نمیگیرم اگه کسی با شما حرف نزنه  واخم کنه شما چقدر میتونید حرف بزنین ؟

این نمونه ای از رفتارهای نمونه ی خانواده ی شوهر وعروس 😀😁


۲کامنــــت ۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۶
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۱
الــی بانــو

+خوب بالاخره صبح از ساعت پنج ونیم تا یازده خوابیدم  دیگه یازده حامد گفت پاشو صبحونه بخوریم کاراتو بکن تا بریم خونتون😊 ساعت یک رفتیم خونه ی مامان اینا تا حالا اونجا بودیم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و  مامانم واسم مربا و غذا گذاشت که فردا با خیال راحت استراحت کنم😂😁 

+امروز کادو هم واسم رسید دختر همسایه مامانم واسه من و دوتا خواهرم سه تا تاپ شلوار کادو آورده بود خوب اصلا انتظار نداشتم واسه من بیاره ولی خیلی خوشحال شدم🙂😉

+از هشت واحد فقط ما خونه هستیم همه رفتن بیرون خوبه امشب حامد هست وگرنه من عمرا خونه می موندم 🙄😱

۲کامنــــت ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۵
الــی بانــو

ساعت از پنج گذشته و خوابم نمیبره فکر و خیالی نیست نمیدونم چرا!؟

گوشی رو میذارم کنار دوباره برمیدارم چیکار کنم خوابم نمیبره!!!
خدایا کمی خواب به ما عیدی بده😀😀😀

حداقل حالا که اومدم بنویسم

"عیدتون مبارک"

۰کامنــــت ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۱
الــی بانــو

افطاری خونه ی عمه اصلا خوش نگذشت 😟

دیروزم مادر شوهر زنگید گفت فردا جاریش رو دعوت کرده ما هم بریم البته به حامد زنگ زدن نه به من😳
خوب حامد دیر اومد ماهم ده مین بعد اذان رفتیم خوب بود خوش گذشت چون دومادشون خوش خنده س میگیم و می خندیم ولی اگه ما تنها باشیم نه چون مادر شوهر جنبه نداره و نمیشه بخندی فقط میشه صحبت کرد😀جاری هم که اصلا حرف نمیزنه خوب منم که روان پریش نیستم خودم بگم و بخندم😳😄ولی خوب وقتی خواهر شوهر باشه خیلی خوبه
یه بار اوایل خواهر شوهر یه چیزی درباره ی مامانش گفت باهم شروع کردیم بخندیم 😀بی جنبه بدش اومد هی به من اخم میکرد😡😠
وای دلم لک زده واسه یه جمع شوخ وخندون ...
یه دوست که رفت وآمد داشته باشیم...
+الانم طبقه پایینی ها دوتا پسر مجردن دعواشون شده بود حامد رفت پایین جداشون کنه به حامد میگه بچه ت بازی میکنه صدا میده حامد میگه من نمیتونم به بچه ای که هنوز دوسالش نیست بگم نباید تو خونه صدا بدی اونوقت خود بی فرهنگش نصفه شب هی در میکوبونه به هم😳😡بعدم پاشو میکوبه رو زمین میگه کلید پشت بوم رو بده برم پا بزنم ببینی خوبه😳

خدا عقلش بده پا خودش رو با پای بچه ی دو ساله تشبیه میکنه
منم از بالا یه داد زدم سرشون رفتن پایین ادامه بدن😀😀😀
داشتم از تراس نگاه میکردم حامد داد زد گفت برو تو 😬البته داشت به فحش کشی میرسید خوب نبود من گوش بدم ولی حامد تشریف بیاره حسابشو میرسم که واسه من قلدری نکنه😁

۲کامنــــت ۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۳
الــی بانــو

+نمیدونم این ساندویچی های پارک چه فکری پیش خودشون میکنن از کنارشون رد شدیم میگه بفرما ساندویچ با نگهداری بچه😳😳😳

گفتم یعنی من انقد ساندویچ نخورده ام که بشینم بخورم شما بچه نگه دارین من زهر بخورم نه ساندویچ!!!
++دخملی رو بردیم بستنی واسش بخریم گیر داده به قیفی چون خیلی کثیف میکنه گفتیم لیوانی بریزن بعد لیوانی رو مثه قیفی میخوره 😳ملتم خیره شدن نگاش میکنن و میخندن😀

+++واسه افطار امشب خونه ی عمه دعوتیم خیلی دوس دارم برم خدا کنه حامد باشه🙏

۱کامنــــت ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۹
الــی بانــو

سخت است حرفت را نفهمند

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند...

حالا میفهم که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند...‌!

"دکتــر شریعــتی"

۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۸
الــی بانــو

امروز مامانم اومدن اینجا خوب زانوش چند وقتی بود درد داشت چند تا دکترم رفت هر کدوم یه چیزی میگفتن تا امروز رفته بود یه دکتر گفته بود سائیدگی غضروفه دوتا آمپول داده بود چهارصد تومن گفته بود پنجاهم واسه هر تزریق میگیرم😳 حالا ایناش به کنار من موندم مامانم چطوری قبول کرده اون آمپوله رو به زانوش بزنن وقتی به من گفت داشتم سکته میکردم😳

با حامد فعلا معمولی هستیم حالا برای جبران کارش رفته گفته واسم گوشی بیاره واسه خونه هم کلی خرید کرده خوب یه ببخشید بگو تموم بشه والا هی لقمه رو دور سرش میچرخونه😀
شب شام کتلت درست میکنم بریم پارک از اونطرفم یه سر میریم خونه پدر شوهر از الان منتظر اخماش هستم  دنیا بر عکس شده به جای اینکه ما طلبکار باشیم شب ایشون ارث میخوان😠

پی نوشت:

ساعت یک از خونشون اومدیم وای این مادر شوهر ما گیر داده به شولی هی درست میکنه امشب پدر شوهر گفت با رب انار خوردم خوشمزه تر بود 

ازبس هی میگن دختر و انقد شیطونه اومدیم خونه بچه م خورد به در صورتش وابروش زخم شد مامانیش نباشه😬

۱کامنــــت ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۷
الــی بانــو

زندگی همیشه اونی نیست که ما میخواهیم بالاخره ناراحتی هم داره زندگی بدون مشکل نمیشه اصلا از اونایی که سعی دارن بگن ما هیچ بحثی تو زندگی نداریم خوشم نمیاد منم زندگیمو دوس دارم شوهرمو دوس دارم ولی یه جاهایی کم میارم امشبم از اون شباس از اون شبایی که خیلی تنهام دلم شکسته  اونم دلمو شکونده هیچ منتی هم نمیکشه قرارم نیست بکشه ولی من احمق فردا با یه برخورد خوب همه چی از یادم میره مثله همیشه 

یعنی این هموونیه که عاشقم شد 

همونی که اولا طاقت یه قطره اشک نداشت ولی حالا که به پهنای صورتم اشک میریزم کنارم با آرامش خوابیده شایدم پیش خودش فکر کرده حرفاش هیچوقت سنگین نیست

فقط نوشتم تا بمونه...

زندگی همیشه شیرین نیست...

فرهاد همیشه عاشق نیست.........!!!

۲کامنــــت ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۳
الــی بانــو
خدایـــــا!
آرزویـم بـزرگ و دلـم کوچـک است
تــو بـه بـزرگـی وجـلالـی که داری بـرآورده اش کن...
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۲
الــی بانــو

امروز رفتیم خونه ی مامان نیم ساعته که اومدیم خونه دخملی خوابیده وما دوتا در کنار هم داریم از غذاهای ممنوعه میخوریم 😋و مثلا  داریم باهم فیلم میبینیم البته اگه حامد کمتر کانال عوض کنه همش یا آی فیلم میگرده یا مستند وخارجی میبینه😣😣بعدم مثه بچه ها خوابش میبره😳😐خدا نکنه یه خبری بشه دیگه از صبح تا شب اخبار😳تازه تا دهن باز میکنی هی بگه هیس ببینم چه خبره😬نه حالا مملکت رواداره میکنه باید از همه چی خبر داشته باشه😀ما هیچوقت سر فیلم دیدن باهم کنار نمیاییم منم بهتر دیدم بیام نت😄

این از سکانس عاشقونه واما عصر خونه مامان در صلح وصفا بودیم که مادر شوهر جان تماس گرفتن گفتن برادر شوهر نذری داره شما هم بیایید 

حامد:نیستیم

مادر شوهر:کجایید؟😳

حامد:خونه ی مادر زنم

مادر شوهر:چرا؟😬😬😬😡

که حامد گفت ما شب افطار خونه ی همسایه مادر زنم دعوتیم شما هم میخواستید زودتر بگید گفت میخواستم بگم گفتم بچه میاد آب برنج میذاریم اذیت میکنه پس بچه های آتیش پاره ی خواهر شوهر چیکار میکنن 😳😳😳حتما کمکشون برنج آبکش میکردن!!!

 والا فکر کرده من خونه میشینم تا هر وقت امر فرمودن در خدمت باشیم اصلا نمیدونم چه سریه هر سری میرم خونه ی مامانم باید باخبر بشه😠

بعد از این تماس آتشفشان عصبانیت درونمان فوران کرد و هی من گفتم حامد هیچی نگفت قربون شوهر مهربونم بشم که میذاره خالی بشم💗💗

وای نمیدونم این مادر شوهر و خواهر شوهر چرا از بودن ما زورشون میگیره 

تا میاییم گذشته رو فراموش کنیم یه آتیش دیگه روشن میکنن حالا آتیش کمه ...

دوسه شب دیگه میریم سر میزنیم من واقعا نمیتونم با کسی بد بشم چون بعدش خودخوری میکنم چه عروس مهربونی😊😉

واینگونه شد که عصر به مدت یک ساعت مادر شوهر صفا و صمیمیت ما رو به هم ریخت😕

۳کامنــــت ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۹
الــی بانــو

دو شب پیش ساعت ده رفتیم بیرون دیدیم همه جا تعطیله آخه ما چند شب رفتیم حدودا تا دوازده باز بودن هر خیابونی که رفتیم دیدیم نه خبری نیست پارک ها هم خلوت 😳هر چی حرف زدیم دیدیم نه بابا دلیلی نداشته زود ببندن دیگه گفتیم حالا که بیرونیم یه سر خونه ی پدر شوهر بزنیم  وبرگردیم فرداش زنگ زدم مامانم میگه مامان حالا دیگه زیاد بیرون نرید😳میگم واسه چی:میگه میبینی که چه خبره دیشبم سیتی سنتر معلوم نیست  چه اتفاقی افتاده اخبارم درست نمیگه زود خبرشو جمع کردن خلاصه که باخبر شدیم که سیتی سنتر رو یه بار گفتن گاز جمع شده یه بارم گفتن یه بسته مشکوک بوده بعد چه خبر شده و اتفاقی افتاده یانه الله واعلم
بعد دوست حامد گفت به خاطر همین دیشب همه ترسیدن زود تعطیل کردن 😑

۲کامنــــت ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۵
الــی بانــو

همه ی آدم ها وقتی آرام باشند

زشتی هایشان ته نشین می شود وزلال به نظر می آیند

برای اینکه آدمی را بشناسید

قبل از مصرف خوب تکان بدهید!!

مازیتو فسکی

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۳
الــی بانــو

دیگران را " ببخش"

نه به خاطـر اینـکه آنـها سزاوار بخشـشـند

به خاطر اینکه تو سزاوار "آرامــــشی"

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۴
الــی بانــو

دخملی امروز بعد عصر ساعت پنج خوابید تا افطار هر چی هم ‌صداش کردم بیدار نشد😳 تا حامد اومد بیدارش کرد گفت خاله فرشته واست جایزه داده😮  بعد افطار رفتیم شهر کتاب که واسه دخملی یه بسته مداد رنگی واسه کتاباش بخریم یه دیوان حافظ دیدم با جلد چرم که روش چهار تیکه کاشی که با دست نقاشی شده بود کار  کرده بودن خیلی خوشگل بود انقد دلم میخواست بخرمش ولی قیمتش بالا بود موقعیتم مناسب نبود آخرشم یه بسته مداد رنگی و دوتا روان نویس واسه حامد خریدیم😐😏 

الان به زور دخملی رو خوابوندم خودمم که تا سحر بیدارم این برنامه ی خواب دخملی تو ماه رمضون عالیه😃😀

۳کامنــــت ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۵
الــی بانــو

خوب حامد از دیروز تصمیم به ترک سیگار گرفت و از دیروز نکشیده و چقدر من از این حرکتش خوشحالم 😃خوب قبلا بدنسازی میرفت ترک سیگار کرده بود سر یه اتفاق خاص دوباره شروع شد ولی این سری به خاطر دخملی دیگه سراغش نمیره👏
قلیونم که دو سه سال یکبار میکشید آخرین بارم با من تو راه شمال کشیدیم من که اصلا بی جنبه پک پنجم مثه مستا شده بودم به زور سوار ماشین شدم😳😀

۲کامنــــت ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۷
الــی بانــو

صدای  من از خونه ی پدر شوهر به گوش میرسد:
مادر شوهر هوس کیک کرده مایه شو زیاد گرفته الان چهارمیشو ریخته داخل کیک پز سه تاهم پخته😳😀
پدر شوهر دندون مصنوعی داره و دخملی ازش میترسه و ما اینجا کمی به خودمان استراحت میدهیم😀 

ظهر یه پست دخملی گذاشت که من حذفش کردم  یه کامنتم باهاش بود که حذف شد

۲کامنــــت ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۷
الــی بانــو

اینکــه مـی گویند ادعایی نیست

خودش کـم ادعـایی نیست...

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۷
الــی بانــو

دیشب بستنی گرفتیم چون دخملی خیلی کثیف کاری میکنه به حامد گفتم بریم پارک بشینیم بخوریم از دیشب نمیدونم چی به جونمون افتاده خال خالی شدیم از بس نیش زده😀

۲کامنــــت ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۰
الــی بانــو

ما کلا زیاد اهل فست فود نیستیم دیگه روزه داری به هوسمون انداخت بعد از دوسال هوس پپرونی کردم حامدم قارچ سوخاری سفارش دادولی بعد از خوردنش پشیمون شدم😳 ترجیح میدم پول غذای سنتی بدم هم خوشمزه تر هم سالم😋

چرا بعضی ها انقدر به فست فود علاقه دارن‌؟؟؟؟؟

۱کامنــــت ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۴
الــی بانــو

امروز از شنیدن بالا رفتن قیمت خونه چقدر خوشحال شدم😄

ما خونمونن رو پیش خرید ۵۸ خریدیم وقتی عروسی کردیم شد۱۳۰

امروزم بنگاه گفت ۱۸۰😊

الهی که همه صاحبخونه بشن🙏

۱کامنــــت ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۸
الــی بانــو

مردک چشم چرون به تو چه ربطی داره که من روزه ام یا نه؟😠

رفتیم خونه ی خاله شوهرش از من میپرسه 

مردک حال بهم زن😣

پی نوشت:

تازه زنگ زده به من واسه فرداشب افطاری😣😣😣


۰کامنــــت ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۹
الــی بانــو

این چند روز بینهایت دلم برای قبل های  دخملی تنگ شده و دلم آنروز ها وشیرینی هایش را میخواهد هرچند که دخملک هر روز شیرین تر و خواستنی تر میشود ولی آدمی همیشه دنبال خاطره هایش هست 

خدایا کمی آرامش میخواهم تا در برخورد با دخملک صبور باشم تا مجبور به فریاد کشیدن نشوم...هر چند که چهره ی معصومش مرا از رفتارم با او پشیمان میکند و گریه ام میگیرد و او راغرق بوسه میکنم

خدای خوبم به خاطر بزرگترین نعتت سپاسگزارم...

۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۷
الــی بانــو

زن سراسر نیاز است 

گریه ها ،خنده ها و حرفهایش برای مردش هست

او عشق میخواهد 

سینه ای مردانه و شانه ای برای تکیه کردن

فهمیدن یک زن سخت نیست...

۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۷
الــی بانــو

داخل آشپزخونه غذا درست میکردم به دخملی میگم بشقابتو که شیرینی خوردی بیار مامان تمیزش کنم
میگه دستم بنده😳😉😊
من موندم این حرفا رو چطوری و از کجا میاره 
یا وقتی پسر عمه ش اسباب بازی نمیده بهش میگه بده گناه دارم😀😳
یا وقتی میخوام دعواش کنم میگه بی ادبی نتونیا😘😄
و جالب تر از همه موقع خواب  واسه خودش قصه تعریف میکنه😄😂

۱کامنــــت ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۶
الــی بانــو

صبح ساعت یازده بیدار شدم  سر گیجه داشتم  رفتم لیوان تو سینک رو بشورم داشتم آبکشی میکردم  یدفعه چشمام سیاهی رفت دستمو که لیوان داخلش بود رو سینک فشار دادم یهو لیوان شکست و دستمو پاره کرد و خون همینطور میریخت حامدم رفته بود بیرون زنگش زدم گفتم دستمو بریدم زود بیا ده مین بعد رسید گفت چرا انقد رنگت پریده دستمو نگاه کرد گفت زود آماده شو بریم وسایل پانسمان بگیریم آماده شدم رفتیم کنار کلینیک ایستاد گفت اول دکتر ببینه گفتم نه من از بخیه میترسم گفت الان وقت این حرفا نیست😔 رفتیم دکتر گفت بخیه میخواد حالا من داشتم سکته میکردم دکتر اومد بیحسی بزنه چون بد جا بود خیلی درد گرفت منم جیغ میزدم آخرشم شش تا بخیه رو یکی در میون زد از بس درد گرفت و جیغ زدم دکتر میگفت من موندم تو چطوری زایمان کردی😀😀الهی بمیرم دخملی هم از جیغ من ترسیده بود بغض داشت دکتر به حامد گفت ببرش بیرون گفتم نه من میترسم یه خانمه بغلش کرد بردش بیرون  

حالا از اتاق اومدیم بیرون ملت خیره شدن به من ببینن چه خبره👀👀
از قیافه حامد حال کردم چطوری نگران شده بود اومدیم خونه برام آبمیوه و صبحونه حاضر کرد گفت تو بشین خودم کاراتو میکنم 😄
حالا خونه خدا رو شکر تمیز بود فقط دو تا قابلمه ی غذا رو باید خالی میکرد و میشست خالی کرده میگه الی من اینجا نمیتونم تو سینک قابلمه بشورم😳😳😳میگم چرا میگه کوچیکه😲وای خدا قابلمه ها رو برداشته رفته پایین تو پارکینگ نشسته شسته😀آخه دو تا قابلمه ی کوچولو چقدر فضا واسه شستن میخواد!؟
من یه سوال دارم ما داریم ماهی صد وهفتاد واسه بیمه میدیم بعد واسه سه تا بخیه هم هشتاد و پنج تومن پول میدیم پس بیمه چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟

امروز روزه نگرفتم ولی فردا حتما میگیرم بدم میاد از لوس بودن بابا شونزده ساعت واسه همه سخته فقط که من نیستم

۳کامنــــت ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۴
الــی بانــو

امروز سوم ماه رمضون بود منم سه تا روزه گرفتم ولی از دیروز سر گیجه گرفتم الانم دارم نمیدونم  حالم بده دراز کشیدم راستش حامد میگه تو بدنت ضعیف شده بچه شیر دادی امسال باید خودتو تقویت کنی اگه بهش بگم میدونم که دیگه نمیذاره بگیرم موندم چیکار کنم😳😳😳

۳کامنــــت ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۵
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۳
الــی بانــو

امروز دخملی خونه ی مامان تلفن رو از پریز کشید و من ومامان اشتباها به برق زدیم 😳و کار تلفن رو تموم کردیم😂 بیچاره ها نزدیک هفتصد پول تلفن داده بودن خدا کنه تعمیر بشه من که خیلی زورم گرفت خدا رو شکر که مودم مشکل پیدا نکرد...

۰کامنــــت ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۷
الــی بانــو

فرصت زنـــدگی کمــه..

بزرگوارتــر از آن بــاش کـه برنـــجی

              و

نجیب تر از آن بـــاش که برنجـــانی...

زندگــــــی زیباســـت!!!‌

۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۰
الــی بانــو

حامد هندونه آناناسی میخره میگه درست کن بذار یخچال من میخورم خوب به خاطر طبع سردش من یه برش بیشتر نمیخورم اونم دو سه روز یه بار از وسطش یعنی من گوشه های هندونه رو اصلا قبول ندارم هیچی دیگه میدیدم میخوره هی تشویقش میکردم 👏دیروز رفتم ظرف رو برداشتم که دوباره درست کنم میبینم هرچی از گوشه هندونه س تو ظرف مونده جالبیش اینجاس که بهش میگم بخور میگه نه اینا دیگه یه جوری شده خوب نیست😳
منم دیدم خوب زیاده اگه بخوام بریزم به همون روال قبل با یخ و شکر میکس  کردم و با کمی تزیین به خوردش دادم😀😀😀

۳کامنــــت ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۷
الــی بانــو

اینم توت های بنفش و خوشمزه ی جلوی خونه ی بابا که خودش کاشته😜

البته نمیذارن به اون درجه ی رنگ برسه از بس خوشمزه س😛😍😜

۵کامنــــت ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۸
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۵
الــی بانــو

این تونل یه آرامش وانرژی خوب به من میده 

من عاشق قدم زدن داخلش هستم

۴کامنــــت ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۲
الــی بانــو

امروز خاله از تهران زنگ زد و گفت که نوه داییشون که بیست سالش بوده ایست قلبی کرده و دیروز خاکسپاریش بوده😳😢
عجب دنیایی!
بیچاره مادرش ناراحتی اعصاب داشت الان حالش بد شده بیمارستانه
پدر بزرگش رفته کربلا مراسم ختم رو گذاشتن واسه جمعه که برسه
انقد دلم واسه دایی مامان میسوزه آخه چه گناهی کرده پیرمرد بیچاره چند سال پیش پسرشو اتیش زدن😔
بعد دخترش یدفعه اعصابش بهم ریخت 
دو سال پیش داماد جوونش فوت شد
اینم از نوه ی جوونش😢
خدایا خودت صبرشون بده...


۳کامنــــت ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۳۱
الــی بانــو

وای که این چند وقته چقدر استرس وفشار عصبی😳

تا ببینم نتیجه دکتر چی میشه کم مونده از ترس سکته بزنم😬😳

خانوم خونه وزهرا جان هیچ طوری نمیتونم کامنت بذارم حتی تماس باما!چرا؟؟؟😳

۴کامنــــت ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۴
الــی بانــو

وای که این دو روز در حد مرگ حالم بد بود خدا رو شکر که تموم شد و فعلا بهترم بعد مفصل میگم 😄الان فقط سرما خوردم 😬😬😬

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۱
الــی بانــو

ما اومدیم خونه ی پدر شوهر دوباره آش رشته داریم 😋😜جای اونایی که دوس دارن خالی😄😘

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۵
الــی بانــو

امروز عصر که همسری اومد میوه و چایی براش گذاشتم دخملی رو سپردم دستش وگفتم حواست بهش باشه😊 میخوام یه حموم درست حسابی برم😄 از عید فقط دوش گرفته بودم رفتم یه ساعتی قشنگ خودمو سابیدم و اومدم بیرون
حالا دقت کنین سرگرم  کردن دخملی رو
👈ده مین رفتن تو حیاط بازی کردن😉
👈پر کردن فندک گاز😳😠
👈رو تخت بالا وپایین پریدن😠😡
وآخری که فقط،کم مونده بود خون همسری رو بریزم یه پروانه گرفته گذاشته توی پلاستیک گره زده داده دخملی😠 اومدن در حموم میگه مامانی دیگه انقد جیغ زدم تا بردنش انداختنش تو حیاط میخواستم دخملی رو بگیرم بشورمش دیگه همسری نذاشت اگه یه کم بیشتر می موندم باغ وحش میزدن😬

به همسری میگم چرا اینکارو کردی میگه میخوام مثه تو نباشه😠میگم مگه من چیمه؟ میگه تو ترسویی بهش میدم ترسش بریزه😯
آیا سوسک و پروانه و جانوران موذی ترس ندارن؟😕😮


۴کامنــــت ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۶
الــی بانــو

بیـهــوده تـــــــرین

روزهــــــــا

روزی اســــــــــت

کـــه در آن

نخنــدیــده باشـیـم...

۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۱
الــی بانــو

ساعت هفت رفتیم خونه پدر شوهر یه سری بزنیم مادر شوهر خودش آش یزدی(شولی)پخته بود واسمون گرم کرد گفت دیشب منتظر بودیم نیومدید گفتم همسری دیر اومد نشد دیگه خوردیم خوب بدک نیست قبلا خوشمزه تر درست میکرد حالا دیگه مثه قبلشم درست نمیکنه جالب نیس ولی کلا من زیاد دوس ندارم باید ترشش کنی بخوری وگرنه اصلا خوشمزه نیست و دلخواه من نیست (پدر شوهر اصالتا مال یکی از روستاهای یزد)شام هم کشک بادمجون بود که من سیر شدم یعنی اگه سیرم نبودم نمیخوردم چون این دو سه روز انقد غذاهای سرد خوردم دلم درد گرفته  یکم نشستیم یدفعه پدر شوهر گفت یه نامه از بیمه اومده واستون آخه اونروز ما عروسی نکرده بودیم آدرس اونجا رو زدیم. داد دیدم اخطاریه س و جریمه کردن حالا واسه چی خدا میدونه 😳چون ما سر وقت پرداخت میکردیم از شانس گندمون هر چی مشکل مالیه ریخته سرمون از یه طرف پولمونو میدزدن از یه طرف...از یه طرفم بیمه تا جایی که میشه میکشه😭😠 بیمه چهار ساله باید دویست وهفتاد بریزه به حساب ما نمیریزه بعد واسه ما اخطاریه میزنن دوس ندارم غر بزنم ولی چون نمیتونم حرفمو به کسی بزنم میام اینجا همسری هم همینطوری خودش درگیره نمیخوام بیشتر از این ذهنش مشغول بشه 😳😔

۳کامنــــت ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۴
الــی بانــو

دخملی مداد و دفتر داره و همش در حال نگاشی(نقاشی) کشیدنه البته هیچ صفحه ای سفید نمیمونه وبه همه سفارش ماهی و جوجو میده😀

هر روز گیر میده که واسش نقاشی بکشم بهش میگم یه چیز دیگه بگو فقط ماهی نباشه میگه تویزون(تلویزیون) واسش کشیدم میگه کنتلش (کنترل) کشیدم  میگه روشنش کن😯😳

۱کامنــــت ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۲
الــی بانــو

کیک قابلمه ای و پانا کوتای سه رنگ 

عصرونه ی خونه ی مامان

۱کامنــــت ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۴
الــی بانــو

به سادگی پدرم و همسرم ❤ وبه شکوه دستای مهربونتون 

حضورتون در زندگیم پایدار

روزتون مبارک🌷🌷🌷

۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۹
الــی بانــو

امروز صبح ساعت نه ونیم مامان زنگ زد و گفت خاله اینا اومدن میان خونت بیدار شو کاراتو بکن به زور بلند شدم انقد زورم اومد😟😦 نه از اومدن خاله از اینکه اون موقع بیدار بشم آخه من عادت دارم تا یازده  و دوازده با دخملی بخوابیم دیگه سریع چایی آماده کردم تا اومدن واسم ماست و تخم مرغ محلی هم آوردن😋😋یه نیم ساعتی نشستن و رفتن تا رفتن عمو زنگ زد و گفت که عصر میان فقط واسه سر زدن دیگه حامد که از کارش بر می گشت سر راه دیده بودشون و زنگ زد که دارن میان😃بعد از رفتن عمو اینا ما هم رفتیم خونه ی مادر شوهر تا یه سری بزنیم و احوالی از پدرش بگیریم که بیمارستان بود وحالش خوب نبود (بعد یه پست مفصل درباره ی پدر بزرگ میذارم)
برادر شوهر امشب اومد اونجا انگار که طلبکاره  مامانش گفت چته گفت رفتم خونه هنوز شام آماده نیست حالا ساعت تازه نه شب بود😮آخه مرد انقد شکم پرست که قهر کنه از خونه بزنه بیرون...فدای شوهر خودم💗💗💗
+نمیدونم چرا بهار که میشه دل من بیشتر از همیشه آش میطلبه دوباره پریروز پا شدم یه کم آش جو برای اولین بار درست کردم شوهری گفت خیلی خوشمزه شده منم دوس  داشتم اما اولویت با آش رشته اس با پیاز داغ روش😋دخملی هم که قربونش برم مثه خودم عاشقه آشه😄😀

۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۹
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۳
الــی بانــو

امسال کل تعطیلاتو خونه ی مامان اینا بودم که خدا رو شکر نبودن حامد رو جبران کرد البته نه  کامل چون بودن همسری در کنارم یه آرامش دیگه ای داره😃😃
از چهار شنبه یه دندون درد وحشتناک گرفتم که با هیچ مسکنی آروم نمیشد😥خداروشکر که گذشت وتموم شد (ایشالا کسی  دندون درد نکشه) سه روز درد شدیدش گذشت تا خوب شد و دندونپزشک گفت  عصب کشی میخواد ولی چون دندونای من کیست میاره فایده نداره وبهتره بکشم😡انقدر که مسواک و نخ دندون کشیدم این شد عاقبتش😞فک کنم ده ساله دیگه دندون نداشته باشم👵
واسه سیزده عمه جان عروس داشتن دعوت کردن ولی ما با خاله اینا رفتیم بیرون و خوش گذشت واسه عصرم یه آش خوشمزه خوردیم😋وخاله اینا ساعت پنج رفتن تهران و ماهم دو ساعت بعد رفتیم خونه مامان و حامد رفت خونه تا بره کار😠بعد زنگ زده میگه رفتم خونه گریه م گرفت😥میگم واسه چی میگه خونه بدون شما خیلی دلگیره😁😁😁یه ساعت بعدم سر کارش یه بحث جانانه داشتیم😀
امروز زن عمو خونه ی مامان بزرگم آش پخت و ما رفتیم اونجامن عاشق آشم خدا میرسونه😁😋عصرم با حامد اومدم  خونه و یه دوش گرفت بعدم رفتیم خونشون وجاری جان هم اونجا بود و در حال چاپلو سی😉😊
فردا حامد خونه س و میریم اصفهان خونه ی خاله و عمه و خواهر شوهرم که زنگیدیم و طبق معمول هر سال خونه نیستن  و بهونه ای  دارن واسه نرفتن ولی خودشون هر سال بدون زنگیدن سرزده و دوماه بعد عید تشریف میارن😡😣نمیدونم دلیل اینکه  دوس ندارن کسی خونشون بره چیه فقط مامان باباش😦

۱کامنــــت ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۲
الــی بانــو

سلام😃😃😃

سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی واسه همه باشه و تعطیلات خوبی رو بگذرونین❤❤❤

امسال واسه من مثه هر سال نبود نه اینکه مشکل خاصی باشه فقط شوهری مثه هر سال تعطیل نبود و درگیر کارش بود سه روز اول که نبود و من خونه ی مامان اینا بودم😞قرار بود یه مسافرت سه روزه بریم یزد ولی نشد دیگه البته من زیاد ناراحت نشدم چون به نظر من هر چی دخملی بزرگتر بشه بعد بریم مسافرت بهتره کمتر اذیت میشم😁😁عمو و خاله از تهران اومدن و من به احتمال زیاد فردا میرم دوس ندارم بشینم خونه که یکی بیاد😠

پسر عمه الان چهار یا پنج ساله که قطع نخاع شده و نمیتونه راه بره ودلش فقط به سر زدن فامیل خوش و کلا نا امید از زندگی😞

خواهر همین پسر عمه سرطان رحم گرفته و من با دیدنش شوکه شدم اصلا انگار یکی دیگه شده بود هر دوتاشون جوونن با هزار امید وآرزو...

سه روز قبل سال نو پدر بزرگ شوهری زمین خورد ولگنش شکست و مادر شوهر خونشونه و پیرمرد بیچاره هر شب تبش میره بالا از بس بدنشو عفونت گرفته😞خدا هر طور میدونه خوبش کنه روز اول که دیدمش حالم گرفته شد  داغون شده بود 😔


۲کامنــــت ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۰
الــی بانــو

من جمعه دوباره رفتم خونه ی مامان اینا تا امروز برگشتم😄 واسه تولدم که یکشنبه بود خونشون بودم و متاسفانه حامد به خاطر کار مزخرف اصلا نبود😞و فعلا هم که کادو نداده😒 یعنی اونقدر این دوسه سال فشار مالی زیاده که توقعی نیست همون گل بسه دیگه😁روز تولدم دوباره چنان سورپرایز شدم که نگو😁

خواهری کارتشو داد به من چون میخواست بره مهد گفت تو ببر اگه امضات قبول کرد درست کن  اگه قبول نکرد منم گفتم تا خواهری میاد حسابمو چک کنم چون عابر بانکم از خونه یادم رفته بود  شماره رو گفتم که گفت صد بیشتر توحساب نیست😨گفتم مگه میشه من یک و هشتصد تو این کارت داشتم گفت دیروز خرید داشتی گفتم نه گفت دیروز پنج بار خرید شده 😣و یه پرینت بهم داد وگفتن  برید پنجم برید بانک خزانه وشکایت کنید تا پیگیر بشن😱😱😱من این پولو واسه خرید یه وسیله کنار گذاشته بودم اما قسمت نیست یعنی من هر وقت واسه اینکار تصمیم میگیرم یه مشکلی پیش میاد😬ونتیجه این شد که کارت ما جعل شده وتغییر رمز بی فایده بود حالا که صد مونده حسابو غیر فعال کردن نمیدونم این  مشکلا آخر سالی چیه واسه ما درست میشه؟؟؟؟؟؟

+امروزم یخچالو تمیز کردم فریزم که تمیز شده بود خوب آشپز خونه کارش تموم شد دیگه خیالم راحته میمونه پذیرایی که سه تایی انجام بدیم😃

+چند روز پیش رفتیم بیرون یه پسر جوون دستش رو قلبش بود نمیتونست راه بره من دیگه تصمیم گرفتم بعد اون اتفاق هیچ کاری نکنم حامدم خواست بره نذاشتم  گفتم بزن اورڙانس تا اومد بزنه خدا رو شکر کمک واسش رسید ولی من واقعا براش گریه کردم خیلی حالش بد بود😥

+فردا ششمین سالگرد عقدمونه ولی من واسه امروز یه کیک ساده پختم😀

۳کامنــــت ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۳
الــی بانــو

سلام به عزیزایی که اینجا رو میخونن ❤💗❤

روز یکشنبه زنگ زدم به یه قالیشویی که چندتا فرشهای آشناها رو خیلی تمیز شسته بود ولی گفت دیگه سفارش نمیگیریم😞منم زنگ زدم بابام اومد وبا بابام فرشو بردیم خونشون و خواهرا هم که خونه ی عمه م بودن (بچه نداره رفته بودن کمکش) بعد ازظهر با دختر اون یکی عمه اومدن و شب عمه کوچیکه تشریف آوردن وای که چقدر خوش میگذره من میرم خونه ی مامانم اینا😃😄فامیله که میاد اونجا با اینکه فاصلشون با من بیست مین هست ولی هر وقت برم میان اونجا دیگه فردا صبحش مامانم فرش رو با بابا تو حیاط خیس کرده بودن وساعت ده با خواهر کوچیکه رفتیم شستن دخملی هم تا شسته بشه سه تا لباس عوض کرد👖🎽👗 حالا خوبه ما فرش میشستیم😁😁😁وای که جمع کردنش مصیبت بود گذاشتیم ظهر بابا با شوهر خاله بلندش کردن وگذاشتن من دو روز اونجا بودم بعد با بابا یه فرش کوچیک از خونشون آوردیم و انداختیم تا فرشم خشک بشه و بعد بابا رفت 

+فرداش من همون کابینت اپن رو تمیز میکردم و واسه دخملی کارتون گذاشتم ویه مداد و دفتر بهش دادم تا نقاشی بکشه حوصلش سر رفت اومد پیش من نشست با دفترش منم حواسم نبود فکر کردم نقاشی میکنه آخراش بود پا شدم چشمتون روز بد نبینه دیدم تا نصف یخچال با مداد طراحی شده😠😠دیگه سریع با کف و دستمال نمدار پاکش کردم امروزم اتاقش تمیز کردم و دیوارشو بخار شو گرفتم تا فردا بچینم 

+امروز تولد 🎂خواهر وسطی بود که چون حامد دیر اومد نرفتیم تلفنی تبریک گفتم و عصر با همکارای مهدشون رفتن بیرون واسه شامم که قیمه نسا درست کردم که واقعا خوشمزس جاتون خالی 😛😜
+چقدر حال وهوای عید خوبه به خاله ام زنگیدم که قراره از تهران بیان گفت امسال دخترش سر کار میره هفته ی دوم میان 😞ولی وقتی میان خیلی خوش میگذره😄

۳کامنــــت ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۶
الــی بانــو

خدایا شکرت به خاطر بهار  و به خاطر دعای 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول  الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

و به خاطر لحظه زیبای تحویل سال

۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۶
الــی بانــو

دیروز با خیال راحت وبدون ناراحتی کابینت ها رو ریختم بیرون ومرتب کردم فقط کابینت اپن هست که تمیز کنم وبخار شو بگیرم اتاق دخملی رو هم مرتب کنم  بعد باقیشو با خواهرا انجام میدیم،واسه شام هم لوبیا پلو درستیدم شب دخملی روی مبل بالا پایین میپرید که با سر خورد رو سرامیک وما رو تا مرز سکته ترسوند😔ولی به خیر گذشت 🙏امروزم که کار خاصی نکردم دخملی صبح ساعت ده بیدار شد 😕😮خوابم میومد کسل شدم ،واسه شام مرغ درست کردم🍗🍗 بعد حامد اومد رفتیم بیرون شلوغ بود و همه در حال خرید منم خوشحال از تکاپوی مردم😄 ولی زود اومدیم چون عابر💳یادمون رفته بود پولم همرامون نبود ولی خوب دیدن مردم و وسایل شب عید خودش به آدم روحیه میده

۱کامنــــت ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۳
الــی بانــو

الان روز چهارمه که حامد خونه اس به خاطر اون مشکل بهش استراحت دادن صبح ساعت یازده به اتفاق دخملی از خواب بیدار شدیم واسه دخملی صبحانه حاضر کردم ولی چون هوا به سمت بهار میره دوس نداره بخوره وحالشوو بهم میزد من وحامدم که نخوردیم وحامد رفت ببینه چرا اون حساب بسته باز نمیشه بهش گفتم یه تن ماهی بخر بده بعد برو گفت نه برگشتن سر راه میخرم میام ساعت یازده رفت دو و نیم برگشت تا من غذا بپزم منم سریع مواد تن پلو رو آماده کردم وپختم و به لطف همسری ساعت چهار وربع ناهارمونو خوردیم!

۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۷
الــی بانــو

شروع جدید
           درحال بارگذاری...

۲کامنــــت ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸
الــی بانــو

ای خدا پس تقاص سه هفته ترس و دلهره وخوشی که ازمن گرفته شد چی میشه؟

عیدی امسالم بود؟ 

طوری نیست تو خدایی!؟

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۵
الــی بانــو

خدایا حق بیگناه رو کی وکجا میگیری!!!؟

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۵
الــی بانــو

من از حق وبیگناهی شوهرم نمیگذرم خدا هم از تو همونطور که منو غصه دار کردی خدا  هم تو رو چیزی جز این حرف  نمیتونم بزنم

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۲
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۷
الــی بانــو

دسـت بـه دامـن  خــــــدا  کـه میشوم

     چیـزی از درون مـن بـه صـدا درمی آید

                                                         نتـــــــرس...

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۴
الــی بانــو

امروز حامدبه جای من رفت بانک فرم رو پر کرد همون آشنا گفته بود یکی کارتتونو کپی کرده استفاده میکنه چون بانک ملی از عابر فقط میشه شارژ دو تومنی بگیری ولی من فقط از خطم پنجی میگرفتم واقعا حیرت انگیزه کار بعضیا بعدم گفت پیگیری این شکایتم طول میکشه گفتم مشکلی نیست ما رو چی فرض کرده که بخواد اینطوری سو استفاده کنه

۱کامنــــت ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۶
الــی بانــو
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶