‏"خاطرات‏"‏ ما

خونـــــه ی احـســـــــاس الـــــــی بانــو

‏"خاطرات‏"‏ ما

خونـــــه ی احـســـــــاس الـــــــی بانــو

‏"خاطرات‏"‏ ما

من دوست داشتنم را هم بروزرسانی میکنم !
زندگی را هر روز جور دیگری باید دوست داشت

آخرین مطالب
نویسندگان

وای که این دو روز در حد مرگ حالم بد بود خدا رو شکر که تموم شد و فعلا بهترم بعد مفصل میگم 😄الان فقط سرما خوردم 😬😬😬

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۱
الــی بانــو

ما اومدیم خونه ی پدر شوهر دوباره آش رشته داریم 😋😜جای اونایی که دوس دارن خالی😄😘

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۵
الــی بانــو

امروز عصر که همسری اومد میوه و چایی براش گذاشتم دخملی رو سپردم دستش وگفتم حواست بهش باشه😊 میخوام یه حموم درست حسابی برم😄 از عید فقط دوش گرفته بودم رفتم یه ساعتی قشنگ خودمو سابیدم و اومدم بیرون
حالا دقت کنین سرگرم  کردن دخملی رو
👈ده مین رفتن تو حیاط بازی کردن😉
👈پر کردن فندک گاز😳😠
👈رو تخت بالا وپایین پریدن😠😡
وآخری که فقط،کم مونده بود خون همسری رو بریزم یه پروانه گرفته گذاشته توی پلاستیک گره زده داده دخملی😠 اومدن در حموم میگه مامانی دیگه انقد جیغ زدم تا بردنش انداختنش تو حیاط میخواستم دخملی رو بگیرم بشورمش دیگه همسری نذاشت اگه یه کم بیشتر می موندم باغ وحش میزدن😬

به همسری میگم چرا اینکارو کردی میگه میخوام مثه تو نباشه😠میگم مگه من چیمه؟ میگه تو ترسویی بهش میدم ترسش بریزه😯
آیا سوسک و پروانه و جانوران موذی ترس ندارن؟😕😮


۴ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۶
الــی بانــو

بیـهــوده تـــــــرین

روزهــــــــا

روزی اســــــــــت

کـــه در آن

نخنــدیــده باشـیـم...

۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۱
الــی بانــو

ساعت هفت رفتیم خونه پدر شوهر یه سری بزنیم مادر شوهر خودش آش یزدی(شولی)پخته بود واسمون گرم کرد گفت دیشب منتظر بودیم نیومدید گفتم همسری دیر اومد نشد دیگه خوردیم خوب بدک نیست قبلا خوشمزه تر درست میکرد حالا دیگه مثه قبلشم درست نمیکنه جالب نیس ولی کلا من زیاد دوس ندارم باید ترشش کنی بخوری وگرنه اصلا خوشمزه نیست و دلخواه من نیست (پدر شوهر اصالتا مال یکی از روستاهای یزد)شام هم کشک بادمجون بود که من سیر شدم یعنی اگه سیرم نبودم نمیخوردم چون این دو سه روز انقد غذاهای سرد خوردم دلم درد گرفته  یکم نشستیم یدفعه پدر شوهر گفت یه نامه از بیمه اومده واستون آخه اونروز ما عروسی نکرده بودیم آدرس اونجا رو زدیم. داد دیدم اخطاریه س و جریمه کردن حالا واسه چی خدا میدونه 😳چون ما سر وقت پرداخت میکردیم از شانس گندمون هر چی مشکل مالیه ریخته سرمون از یه طرف پولمونو میدزدن از یه طرف...از یه طرفم بیمه تا جایی که میشه میکشه😭😠 بیمه چهار ساله باید دویست وهفتاد بریزه به حساب ما نمیریزه بعد واسه ما اخطاریه میزنن دوس ندارم غر بزنم ولی چون نمیتونم حرفمو به کسی بزنم میام اینجا همسری هم همینطوری خودش درگیره نمیخوام بیشتر از این ذهنش مشغول بشه 😳😔

۳ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۴
الــی بانــو

دخملی مداد و دفتر داره و همش در حال نگاشی(نقاشی) کشیدنه البته هیچ صفحه ای سفید نمیمونه وبه همه سفارش ماهی و جوجو میده😀

هر روز گیر میده که واسش نقاشی بکشم بهش میگم یه چیز دیگه بگو فقط ماهی نباشه میگه تویزون(تلویزیون) واسش کشیدم میگه کنتلش (کنترل) کشیدم  میگه روشنش کن😯😳

۱ نظر ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۲
الــی بانــو

کیک قابلمه ای و پانا کوتای سه رنگ 

عصرونه ی خونه ی مامان

۱ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۴
الــی بانــو

به سادگی پدرم و همسرم ❤ وبه شکوه دستای مهربونتون 

حضورتون در زندگیم پایدار

روزتون مبارک🌷🌷🌷

۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۹
الــی بانــو

امروز صبح ساعت نه ونیم مامان زنگ زد و گفت خاله اینا اومدن میان خونت بیدار شو کاراتو بکن به زور بلند شدم انقد زورم اومد😟😦 نه از اومدن خاله از اینکه اون موقع بیدار بشم آخه من عادت دارم تا یازده  و دوازده با دخملی بخوابیم دیگه سریع چایی آماده کردم تا اومدن واسم ماست و تخم مرغ محلی هم آوردن😋😋یه نیم ساعتی نشستن و رفتن تا رفتن عمو زنگ زد و گفت که عصر میان فقط واسه سر زدن دیگه حامد که از کارش بر می گشت سر راه دیده بودشون و زنگ زد که دارن میان😃بعد از رفتن عمو اینا ما هم رفتیم خونه ی مادر شوهر تا یه سری بزنیم و احوالی از پدرش بگیریم که بیمارستان بود وحالش خوب نبود (بعد یه پست مفصل درباره ی پدر بزرگ میذارم)
برادر شوهر امشب اومد اونجا انگار که طلبکاره  مامانش گفت چته گفت رفتم خونه هنوز شام آماده نیست حالا ساعت تازه نه شب بود😮آخه مرد انقد شکم پرست که قهر کنه از خونه بزنه بیرون...فدای شوهر خودم💗💗💗
+نمیدونم چرا بهار که میشه دل من بیشتر از همیشه آش میطلبه دوباره پریروز پا شدم یه کم آش جو برای اولین بار درست کردم شوهری گفت خیلی خوشمزه شده منم دوس  داشتم اما اولویت با آش رشته اس با پیاز داغ روش😋دخملی هم که قربونش برم مثه خودم عاشقه آشه😄😀

۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۹
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۳
الــی بانــو

امسال کل تعطیلاتو خونه ی مامان اینا بودم که خدا رو شکر نبودن حامد رو جبران کرد البته نه  کامل چون بودن همسری در کنارم یه آرامش دیگه ای داره😃😃
از چهار شنبه یه دندون درد وحشتناک گرفتم که با هیچ مسکنی آروم نمیشد😥خداروشکر که گذشت وتموم شد (ایشالا کسی  دندون درد نکشه) سه روز درد شدیدش گذشت تا خوب شد و دندونپزشک گفت  عصب کشی میخواد ولی چون دندونای من کیست میاره فایده نداره وبهتره بکشم😡انقدر که مسواک و نخ دندون کشیدم این شد عاقبتش😞فک کنم ده ساله دیگه دندون نداشته باشم👵
واسه سیزده عمه جان عروس داشتن دعوت کردن ولی ما با خاله اینا رفتیم بیرون و خوش گذشت واسه عصرم یه آش خوشمزه خوردیم😋وخاله اینا ساعت پنج رفتن تهران و ماهم دو ساعت بعد رفتیم خونه مامان و حامد رفت خونه تا بره کار😠بعد زنگ زده میگه رفتم خونه گریه م گرفت😥میگم واسه چی میگه خونه بدون شما خیلی دلگیره😁😁😁یه ساعت بعدم سر کارش یه بحث جانانه داشتیم😀
امروز زن عمو خونه ی مامان بزرگم آش پخت و ما رفتیم اونجامن عاشق آشم خدا میرسونه😁😋عصرم با حامد اومدم  خونه و یه دوش گرفت بعدم رفتیم خونشون وجاری جان هم اونجا بود و در حال چاپلو سی😉😊
فردا حامد خونه س و میریم اصفهان خونه ی خاله و عمه و خواهر شوهرم که زنگیدیم و طبق معمول هر سال خونه نیستن  و بهونه ای  دارن واسه نرفتن ولی خودشون هر سال بدون زنگیدن سرزده و دوماه بعد عید تشریف میارن😡😣نمیدونم دلیل اینکه  دوس ندارن کسی خونشون بره چیه فقط مامان باباش😦

۱ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۲
الــی بانــو

سلام😃😃😃

سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی واسه همه باشه و تعطیلات خوبی رو بگذرونین❤❤❤

امسال واسه من مثه هر سال نبود نه اینکه مشکل خاصی باشه فقط شوهری مثه هر سال تعطیل نبود و درگیر کارش بود سه روز اول که نبود و من خونه ی مامان اینا بودم😞قرار بود یه مسافرت سه روزه بریم یزد ولی نشد دیگه البته من زیاد ناراحت نشدم چون به نظر من هر چی دخملی بزرگتر بشه بعد بریم مسافرت بهتره کمتر اذیت میشم😁😁عمو و خاله از تهران اومدن و من به احتمال زیاد فردا میرم دوس ندارم بشینم خونه که یکی بیاد😠

پسر عمه الان چهار یا پنج ساله که قطع نخاع شده و نمیتونه راه بره ودلش فقط به سر زدن فامیل خوش و کلا نا امید از زندگی😞

خواهر همین پسر عمه سرطان رحم گرفته و من با دیدنش شوکه شدم اصلا انگار یکی دیگه شده بود هر دوتاشون جوونن با هزار امید وآرزو...

سه روز قبل سال نو پدر بزرگ شوهری زمین خورد ولگنش شکست و مادر شوهر خونشونه و پیرمرد بیچاره هر شب تبش میره بالا از بس بدنشو عفونت گرفته😞خدا هر طور میدونه خوبش کنه روز اول که دیدمش حالم گرفته شد  داغون شده بود 😔


۲ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۰
الــی بانــو

من جمعه دوباره رفتم خونه ی مامان اینا تا امروز برگشتم😄 واسه تولدم که یکشنبه بود خونشون بودم و متاسفانه حامد به خاطر کار مزخرف اصلا نبود😞و فعلا هم که کادو نداده😒 یعنی اونقدر این دوسه سال فشار مالی زیاده که توقعی نیست همون گل بسه دیگه😁روز تولدم دوباره چنان سورپرایز شدم که نگو😁

خواهری کارتشو داد به من چون میخواست بره مهد گفت تو ببر اگه امضات قبول کرد درست کن  اگه قبول نکرد منم گفتم تا خواهری میاد حسابمو چک کنم چون عابر بانکم از خونه یادم رفته بود  شماره رو گفتم که گفت صد بیشتر توحساب نیست😨گفتم مگه میشه من یک و هشتصد تو این کارت داشتم گفت دیروز خرید داشتی گفتم نه گفت دیروز پنج بار خرید شده 😣و یه پرینت بهم داد وگفتن  برید پنجم برید بانک خزانه وشکایت کنید تا پیگیر بشن😱😱😱من این پولو واسه خرید یه وسیله کنار گذاشته بودم اما قسمت نیست یعنی من هر وقت واسه اینکار تصمیم میگیرم یه مشکلی پیش میاد😬ونتیجه این شد که کارت ما جعل شده وتغییر رمز بی فایده بود حالا که صد مونده حسابو غیر فعال کردن نمیدونم این  مشکلا آخر سالی چیه واسه ما درست میشه؟؟؟؟؟؟

+امروزم یخچالو تمیز کردم فریزم که تمیز شده بود خوب آشپز خونه کارش تموم شد دیگه خیالم راحته میمونه پذیرایی که سه تایی انجام بدیم😃

+چند روز پیش رفتیم بیرون یه پسر جوون دستش رو قلبش بود نمیتونست راه بره من دیگه تصمیم گرفتم بعد اون اتفاق هیچ کاری نکنم حامدم خواست بره نذاشتم  گفتم بزن اورڙانس تا اومد بزنه خدا رو شکر کمک واسش رسید ولی من واقعا براش گریه کردم خیلی حالش بد بود😥

+فردا ششمین سالگرد عقدمونه ولی من واسه امروز یه کیک ساده پختم😀

۳ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۳
الــی بانــو

سلام به عزیزایی که اینجا رو میخونن ❤💗❤

روز یکشنبه زنگ زدم به یه قالیشویی که چندتا فرشهای آشناها رو خیلی تمیز شسته بود ولی گفت دیگه سفارش نمیگیریم😞منم زنگ زدم بابام اومد وبا بابام فرشو بردیم خونشون و خواهرا هم که خونه ی عمه م بودن (بچه نداره رفته بودن کمکش) بعد ازظهر با دختر اون یکی عمه اومدن و شب عمه کوچیکه تشریف آوردن وای که چقدر خوش میگذره من میرم خونه ی مامانم اینا😃😄فامیله که میاد اونجا با اینکه فاصلشون با من بیست مین هست ولی هر وقت برم میان اونجا دیگه فردا صبحش مامانم فرش رو با بابا تو حیاط خیس کرده بودن وساعت ده با خواهر کوچیکه رفتیم شستن دخملی هم تا شسته بشه سه تا لباس عوض کرد👖🎽👗 حالا خوبه ما فرش میشستیم😁😁😁وای که جمع کردنش مصیبت بود گذاشتیم ظهر بابا با شوهر خاله بلندش کردن وگذاشتن من دو روز اونجا بودم بعد با بابا یه فرش کوچیک از خونشون آوردیم و انداختیم تا فرشم خشک بشه و بعد بابا رفت 

+فرداش من همون کابینت اپن رو تمیز میکردم و واسه دخملی کارتون گذاشتم ویه مداد و دفتر بهش دادم تا نقاشی بکشه حوصلش سر رفت اومد پیش من نشست با دفترش منم حواسم نبود فکر کردم نقاشی میکنه آخراش بود پا شدم چشمتون روز بد نبینه دیدم تا نصف یخچال با مداد طراحی شده😠😠دیگه سریع با کف و دستمال نمدار پاکش کردم امروزم اتاقش تمیز کردم و دیوارشو بخار شو گرفتم تا فردا بچینم 

+امروز تولد 🎂خواهر وسطی بود که چون حامد دیر اومد نرفتیم تلفنی تبریک گفتم و عصر با همکارای مهدشون رفتن بیرون واسه شامم که قیمه نسا درست کردم که واقعا خوشمزس جاتون خالی 😛😜
+چقدر حال وهوای عید خوبه به خاله ام زنگیدم که قراره از تهران بیان گفت امسال دخترش سر کار میره هفته ی دوم میان 😞ولی وقتی میان خیلی خوش میگذره😄

۳ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۶
الــی بانــو

خدایا شکرت به خاطر بهار  و به خاطر دعای 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول  الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

و به خاطر لحظه زیبای تحویل سال

۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۶
الــی بانــو

دیروز با خیال راحت وبدون ناراحتی کابینت ها رو ریختم بیرون ومرتب کردم فقط کابینت اپن هست که تمیز کنم وبخار شو بگیرم اتاق دخملی رو هم مرتب کنم  بعد باقیشو با خواهرا انجام میدیم،واسه شام هم لوبیا پلو درستیدم شب دخملی روی مبل بالا پایین میپرید که با سر خورد رو سرامیک وما رو تا مرز سکته ترسوند😔ولی به خیر گذشت 🙏امروزم که کار خاصی نکردم دخملی صبح ساعت ده بیدار شد 😕😮خوابم میومد کسل شدم ،واسه شام مرغ درست کردم🍗🍗 بعد حامد اومد رفتیم بیرون شلوغ بود و همه در حال خرید منم خوشحال از تکاپوی مردم😄 ولی زود اومدیم چون عابر💳یادمون رفته بود پولم همرامون نبود ولی خوب دیدن مردم و وسایل شب عید خودش به آدم روحیه میده

۱ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۳
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۳
الــی بانــو

الان روز چهارمه که حامد خونه اس به خاطر اون مشکل بهش استراحت دادن صبح ساعت یازده به اتفاق دخملی از خواب بیدار شدیم واسه دخملی صبحانه حاضر کردم ولی چون هوا به سمت بهار میره دوس نداره بخوره وحالشوو بهم میزد من وحامدم که نخوردیم وحامد رفت ببینه چرا اون حساب بسته باز نمیشه بهش گفتم یه تن ماهی بخر بده بعد برو گفت نه برگشتن سر راه میخرم میام ساعت یازده رفت دو و نیم برگشت تا من غذا بپزم منم سریع مواد تن پلو رو آماده کردم وپختم و به لطف همسری ساعت چهار وربع ناهارمونو خوردیم!

۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۷
الــی بانــو

شروع جدید
           درحال بارگذاری...

۲ نظر ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸
الــی بانــو

ای خدا پس تقاص سه هفته ترس و دلهره وخوشی که ازمن گرفته شد چی میشه؟

عیدی امسالم بود؟ 

طوری نیست تو خدایی!؟

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۵
الــی بانــو

خدایا حق بیگناه رو کی وکجا میگیری!!!؟

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۵
الــی بانــو

من از حق وبیگناهی شوهرم نمیگذرم خدا هم از تو همونطور که منو غصه دار کردی خدا  هم تو رو چیزی جز این حرف  نمیتونم بزنم

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۲
الــی بانــو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۷
الــی بانــو

دسـت بـه دامـن  خــــــدا  کـه میشوم

     چیـزی از درون مـن بـه صـدا درمی آید

                                                         نتـــــــرس...

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۴
الــی بانــو
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶