‏"خاطرات‏"‏ ما

خونـــــه ی احـســـــــاس الـــــــی بانــو

‏"خاطرات‏"‏ ما

خونـــــه ی احـســـــــاس الـــــــی بانــو

‏"خاطرات‏"‏ ما

من دوست داشتنم را هم بروزرسانی میکنم !
زندگی را هر روز جور دیگری باید دوست داشت

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سلام😃😃😃

سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی واسه همه باشه و تعطیلات خوبی رو بگذرونین❤❤❤

امسال واسه من مثه هر سال نبود نه اینکه مشکل خاصی باشه فقط شوهری مثه هر سال تعطیل نبود و درگیر کارش بود سه روز اول که نبود و من خونه ی مامان اینا بودم😞قرار بود یه مسافرت سه روزه بریم یزد ولی نشد دیگه البته من زیاد ناراحت نشدم چون به نظر من هر چی دخملی بزرگتر بشه بعد بریم مسافرت بهتره کمتر اذیت میشم😁😁عمو و خاله از تهران اومدن و من به احتمال زیاد فردا میرم دوس ندارم بشینم خونه که یکی بیاد😠

پسر عمه الان چهار یا پنج ساله که قطع نخاع شده و نمیتونه راه بره ودلش فقط به سر زدن فامیل خوش و کلا نا امید از زندگی😞

خواهر همین پسر عمه سرطان رحم گرفته و من با دیدنش شوکه شدم اصلا انگار یکی دیگه شده بود هر دوتاشون جوونن با هزار امید وآرزو...

سه روز قبل سال نو پدر بزرگ شوهری زمین خورد ولگنش شکست و مادر شوهر خونشونه و پیرمرد بیچاره هر شب تبش میره بالا از بس بدنشو عفونت گرفته😞خدا هر طور میدونه خوبش کنه روز اول که دیدمش حالم گرفته شد  داغون شده بود 😔


۰ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۰
الی بانو

من جمعه دوباره رفتم خونه ی مامان اینا تا امروز برگشتم😄 واسه تولدم که یکشنبه بود خونشون بودم و متاسفانه حامد به خاطر کار مزخرف اصلا نبود😞و فعلا هم که کادو نداده😒 یعنی اونقدر این دوسه سال فشار مالی زیاده که توقعی نیست همون گل بسه دیگه😁روز تولدم دوباره چنان سورپرایز شدم که نگو😁

خواهری کارتشو داد به من چون میخواست بره مهد گفت تو ببر اگه امضات قبول کرد درست کن  اگه قبول نکرد منم گفتم تا خواهری میاد حسابمو چک کنم چون عابر بانکم از خونه یادم رفته بود  شماره رو گفتم که گفت صد بیشتر توحساب نیست😨گفتم مگه میشه من یک و هشتصد تو این کارت داشتم گفت دیروز خرید داشتی گفتم نه گفت دیروز پنج بار خرید شده 😣و یه پرینت بهم داد وگفتن  برید پنجم برید بانک خزانه وشکایت کنید تا پیگیر بشن😱😱😱من این پولو واسه خرید یه وسیله کنار گذاشته بودم اما قسمت نیست یعنی من هر وقت واسه اینکار تصمیم میگیرم یه مشکلی پیش میاد😬ونتیجه این شد که کارت ما جعل شده وتغییر رمز بی فایده بود حالا که صد مونده حسابو غیر فعال کردن نمیدونم این  مشکلا آخر سالی چیه واسه ما درست میشه؟؟؟؟؟؟

+امروزم یخچالو تمیز کردم فریزم که تمیز شده بود خوب آشپز خونه کارش تموم شد دیگه خیالم راحته میمونه پذیرایی که سه تایی انجام بدیم😃

+چند روز پیش رفتیم بیرون یه پسر جوون دستش رو قلبش بود نمیتونست راه بره من دیگه تصمیم گرفتم بعد اون اتفاق هیچ کاری نکنم حامدم خواست بره نذاشتم  گفتم بزن اورڙانس تا اومد بزنه خدا رو شکر کمک واسش رسید ولی من واقعا براش گریه کردم خیلی حالش بد بود😥

+فردا ششمین سالگرد عقدمونه ولی من واسه امروز یه کیک ساده پختم😀

۳ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۳
الی بانو

سلام به عزیزایی که اینجا رو میخونن ❤💗❤

روز یکشنبه زنگ زدم به یه قالیشویی که چندتا فرشهای آشناها رو خیلی تمیز شسته بود ولی گفت دیگه سفارش نمیگیریم😞منم زنگ زدم بابام اومد وبا بابام فرشو بردیم خونشون و خواهرا هم که خونه ی عمه م بودن (بچه نداره رفته بودن کمکش) بعد ازظهر با دختر اون یکی عمه اومدن و شب عمه کوچیکه تشریف آوردن وای که چقدر خوش میگذره من میرم خونه ی مامانم اینا😃😄فامیله که میاد اونجا با اینکه فاصلشون با من بیست مین هست ولی هر وقت برم میان اونجا دیگه فردا صبحش مامانم فرش رو با بابا تو حیاط خیس کرده بودن وساعت ده با خواهر کوچیکه رفتیم شستن دخملی هم تا شسته بشه سه تا لباس عوض کرد👖🎽👗 حالا خوبه ما فرش میشستیم😁😁😁وای که جمع کردنش مصیبت بود گذاشتیم ظهر بابا با شوهر خاله بلندش کردن وگذاشتن من دو روز اونجا بودم بعد با بابا یه فرش کوچیک از خونشون آوردیم و انداختیم تا فرشم خشک بشه و بعد بابا رفت 

+فرداش من همون کابینت اپن رو تمیز میکردم و واسه دخملی کارتون گذاشتم ویه مداد و دفتر بهش دادم تا نقاشی بکشه حوصلش سر رفت اومد پیش من نشست با دفترش منم حواسم نبود فکر کردم نقاشی میکنه آخراش بود پا شدم چشمتون روز بد نبینه دیدم تا نصف یخچال با مداد طراحی شده😠😠دیگه سریع با کف و دستمال نمدار پاکش کردم امروزم اتاقش تمیز کردم و دیوارشو بخار شو گرفتم تا فردا بچینم 

+امروز تولد 🎂خواهر وسطی بود که چون حامد دیر اومد نرفتیم تلفنی تبریک گفتم و عصر با همکارای مهدشون رفتن بیرون واسه شامم که قیمه نسا درست کردم که واقعا خوشمزس جاتون خالی 😛😜
+چقدر حال وهوای عید خوبه به خاله ام زنگیدم که قراره از تهران بیان گفت امسال دخترش سر کار میره هفته ی دوم میان 😞ولی وقتی میان خیلی خوش میگذره😄

۳ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۳
الی بانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۶
الی بانو

خدایا شکرت به خاطر بهار  و به خاطر دعای 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول  الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

و به خاطر لحظه زیبای تحویل سال

۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۶
الی بانو

دیروز با خیال راحت وبدون ناراحتی کابینت ها رو ریختم بیرون ومرتب کردم فقط کابینت اپن هست که تمیز کنم وبخار شو بگیرم اتاق دخملی رو هم مرتب کنم  بعد باقیشو با خواهرا انجام میدیم،واسه شام هم لوبیا پلو درستیدم شب دخملی روی مبل بالا پایین میپرید که با سر خورد رو سرامیک وما رو تا مرز سکته ترسوند😔ولی به خیر گذشت 🙏امروزم که کار خاصی نکردم دخملی صبح ساعت ده بیدار شد 😕😮خوابم میومد کسل شدم ،واسه شام مرغ درست کردم🍗🍗 بعد حامد اومد رفتیم بیرون شلوغ بود و همه در حال خرید منم خوشحال از تکاپوی مردم😄 ولی زود اومدیم چون عابر💳یادمون رفته بود پولم همرامون نبود ولی خوب دیدن مردم و وسایل شب عید خودش به آدم روحیه میده

۱ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۳
الی بانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۳
الی بانو

الان روز چهارمه که حامد خونه اس به خاطر اون مشکل بهش استراحت دادن صبح ساعت یازده به اتفاق دخملی از خواب بیدار شدیم واسه دخملی صبحانه حاضر کردم ولی چون هوا به سمت بهار میره دوس نداره بخوره وحالشوو بهم میزد من وحامدم که نخوردیم وحامد رفت ببینه چرا اون حساب بسته باز نمیشه بهش گفتم یه تن ماهی بخر بده بعد برو گفت نه برگشتن سر راه میخرم میام ساعت یازده رفت دو و نیم برگشت تا من غذا بپزم منم سریع مواد تن پلو رو آماده کردم وپختم و به لطف همسری ساعت چهار وربع ناهارمونو خوردیم!

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۷
الی بانو

شروع جدید
           درحال بارگذاری...

۲ نظر ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸
الی بانو

ای خدا پس تقاص سه هفته ترس و دلهره وخوشی که ازمن گرفته شد چی میشه؟

عیدی امسالم بود؟ 

طوری نیست تو خدایی!؟

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۵
الی بانو

خدایا حق بیگناه رو کی وکجا میگیری!!!؟

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۵
الی بانو

من از حق وبیگناهی شوهرم نمیگذرم خدا هم از تو همونطور که منو غصه دار کردی خدا  هم تو رو چیزی جز این حرف  نمیتونم بزنم

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۲
الی بانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۷
الی بانو

دسـت بـه دامـن  خــــــدا  کـه میشوم

     چیـزی از درون مـن بـه صـدا درمی آید

                                                         نتـــــــرس...

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۴
الی بانو

امروز حامدبه جای من رفت بانک فرم رو پر کرد همون آشنا گفته بود یکی کارتتونو کپی کرده استفاده میکنه چون بانک ملی از عابر فقط میشه شارژ دو تومنی بگیری ولی من فقط از خطم پنجی میگرفتم واقعا حیرت انگیزه کار بعضیا بعدم گفت پیگیری این شکایتم طول میکشه گفتم مشکلی نیست ما رو چی فرض کرده که بخواد اینطوری سو استفاده کنه

۱ نظر ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۶
الی بانو
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶